کتاب بذر نه صفحه: انسانِ اردیستا در برابرِ تابولا راسا - آترینا ناطقی
کتاب بذر نه صفحه: انسانِ اردیستا (OrodistA) در برابرِ تابولا راسا (Tabula Rasa)
نوشته : آترینا ناطقی

جان لاک (John Locke) | تابولا راسایِ بردگی: چگونه «صفحهی سفید» روحِ آزاد را به لوحِ قابلِ شستشویِ مغزی تبدیل کرد.
اگر جان لاک (John Locke) آزادیخواه است، پس باید گفت هری ترومن (Harry Truman) هرگز بمب اتم (Atomic Bomb) را بر سرِ انسانهایِ بیپناهِ هیروشیما (Hiroshima) و ناکازاکی (Nagasaki) نینداخت
جان لاک (John Locke)، این نامِ مقدسِ قبرستانهایِ آکادمیکِ غرب، سالهاست که با عنوانِ «پدرِ لیبرالیسم» (Father of Liberalism) و «آزادیخواه» (Liberal / لیبرال) بر پیشانیِ تاریخِ فلسفه نقش بسته است. اما این لقب، اگر نگوییم بزرگترینِ دروغِ فکریِ سدههایِ مدرن است، حتماً یکی از خونبارترینِ شوخیهایِ تاریخ محسوب میشود. زیرا جان لاک (John Locke) با یک ایدهٔ ظاهراً ساده و بیآزار، یعنی «تابولا راسا» (Tabula Rasa / تابولا راسا) یا «ذهنِ صفحهی سفید» (blank slate)، بنیادِ یک بردگیِ فکریِ تمامعیار را نهاد؛ بردگیای که امروز در مدارس، دانشگاهها، رسانهها و دستگاههایِ مهندسیِ اجتماعیِ مدرن، همچنان انسانها را به «موجوداتِ منفعلِ قابلِ برنامهریزی» تبدیل میکند. پس وقتی طرفدارانِ تندرویِ لاک (Locke) او را ستایشِ آزادی میکنند، باید فریاد زد: اگر این مرد آزادیخواه است، پس هری ترومن (Harry Truman) هم هرگز بمب اتم (Atomic Bomb) را بر سرِ سرهایِ بیپناه نینداخت؛ زیرا هر دو، با همانِ منطقِ «نوشتن بر صفحهی سفیدِ» دیگری، تاریخ را ساختند.
لاک (Locke) ذهنِ انسان را «صفحهی سفید» نامید؛ لوحی خالی و بینوشته که هیچ اثرِ ذاتی، هیچ فطرتِ پاک، هیچ گوهرِ درونی و هیچ کرامتِ پیشازِ تجربهای در آن نیست. او انسان را محصولِ صرفِ «محیطِ بیرونی» و «تجربیاتِ حسی» دانست. در این نگاهِ تقلیلگرایانهٔ مکانیکی، انسان چیزی نیست جز یک «ظرفِ خالی» (empty vessel) که هر آنچه دولت، کلیسا، بازار و دستگاهِ تبلیغات در آن بریزد، همان میشود. روحِ آزاد؟ نداریم. فطرتِ پاک؟ محصولِ خیال است. کرامتِ ذاتی؟ افسانهای بیش نیست. انسان در دنیایِ لاک (Locke)، یک «رباتِ حسی» است که با ورودیهایِ بیرونی، خروجیِ رفتاریِ مطلوبِ حاکمان را تولید میکند. این فلسفه، نه تنها آزادیخواهی نیست، که «مهندسیِ بردگی» است؛ بردگیای که با قلمِ تجربهگرایانه بر صفحهٔ سفیدِ ذهن نوشته میشود.
طرفدارانِ تندرویِ لاک (Locke) امروز در سالنهایِ درس و در متنهایِ روشنفکری، با افتخار میگویند که لاک (Locke) «حقِ طبیعی» (natural rights) آورد. اما آنها یا نادانند، یا دروغگو؛ زیرا فلسفهٔ تابولا راسا (Tabula Rasa) با حقِ طبیعی و کرامتِ ذاتی در تقابلِ مطلق است. اگر انسان ذاتاً لوحِ خالی است، پس هیچ حقیقتِ درونیای ندارد که بتواند آن را فریاد بزند. اگر انسان صرفاً محصولِ محیط است، پس هرگاه محیطِ استبدادی او را به بردگی بکشد، او «همین است» که باید باشد؛ زیرا هیچ صدایِ درونیای نیست که بگوید: این ظلم است. لاک (Locke) با محو کردنِ فاعلیتِ درونی، درِ ذهنِ انسان را به رویِ هر مهندسِ اجتماعیِ قدرتمند گشود. دیکتاتورها و نظامهایِ تبلیغاتیِ مدرن، عمیقترینِ سپاسِ خود را باید به جان لاک (John Locke) بگزارند؛ زیرا او ثابت کرد که انسان را میتوان «نوشت»، میتوان «شست»، و میتوان «دوباره برنامهریزی کرد». شستشویِ مغزی (brainwashing) در سدهٔ بیستم، روانشناسیِ رفتارگرا (behaviorism) در قرنِ گذشته، و نظامهایِ آموزشیِ تکسانسازِ امروز، همه فرزندانِ ناخواندهٔ تابولا راسایِ لاکی (Lockean Tabula Rasa) هستند.
اما دستگاه فلسفی اُرُدیسم (Orodism) در برابرِ اینِ قبرستانِ فکری میایستد و فریاد میزند: انسان لوحِ خالی نیست! فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در کتاب سرخ (The Red Book)، فرگردِ ششم (روان و خویش)، سخنِ سوم میفرماید: «خویش را خوار نکنیم، ارزش خود را براستی بدانیم.» این یعنی، کرامتِ انسان ذاتی است، نه محصولِ محیط. انسان پیش از آنکه حسِّ بیرونیای به او برخورد کند، دارایِ ارزشِ درونی است. ارد بزرگ (Orod Bozorg) در همان فرگرد، سخنِ نخست میفرماید: «خودت را بشناس و به آن ببال.» و در سخنِ هفتم میافزاید: «روان شایستگان، به آفرینش و پدید آورندگی گرایش دارد.» این یعنی، انسان فاعل است؛ نه ظرفِ منفعل. او از درون میجوشد، نه از بیرون در او ریخته میشود. لاک (Locke) انسان را به «سطلِ زبالهٔ حواس» تبدیل کرد که هر بویِ بیرونیاش را در خود نگه میدارد؛ اما ارد بزرگ (Orod Bozorg) انسان را «آتشفشانی از درون» میبیند که برایِ شکوفایی و آفرینش آمده است.
طرفدارانِ تندرویِ لاک (Locke) میگویند: «او به تجربه اعتبار بخشید.» دروغ! او تجربه را به «زنجیرِ محض» تبدیل کرد. در فلسفهٔ لاکی (Lockean philosophy)، اگر تجربهٔ تو فقر باشد، تو فقیرِ ذهنی خواهی ماند. اگر تجربهٔ تو استبداد باشد، تو بردهای خوشحال خواهی بود. اگر تجربهٔ تو جنگ باشد، تو جنگافرینی خواهی آموخت. هیچ نورِ درونیای نیست که بگوید: این تجربه نادرست است. هیچ فطرتِ پاکی نیست که فریاد بزند: این ظلم به انسانیت است. لاک (Locke) با «صفحهی سفید»، انسان را از «داوریِ درونی» محروم ساخت و او را تسلیمِ محضِ هر آنچه بر او میگذرد، کرد. این یعنی «قتلِ وجدانِ باطنی». وقتی وجدانِ باطنی مرد، مهندسیِ اجتماعی آغاز شد. وقتی مهندسیِ اجتماعی آغاز شد، استبدادِ مدرن با لبخندِ آموزش و پرورش واردِ خانهها شد.
فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در مقدمهٔ کتاب سرخ (The Red Book) میفرماید: «فلسفه اُرُدیسم باور دارد انسان و آزادی های او شایسته احترام هستند.» و میافزاید: «انسانها فرسنگها از وجود و فطرت پاک خویش دور شده اند.» این یعنی، انسان دارایِ فطرتِ پاک است؛ نه صفحهای سفید که هر کثافتی را به خود بگیرد. در فرگردِ نخست (هستی)، ارد بزرگ (Orod Bozorg) میفرماید: «ما بخشی از سرشاخه های گیتی هستیم، آمده ایم تا شکوفا شویم.» پس انسان، بذری است که برایِ شکفتن آمده؛ نه زمینی که هر بادی آن را میسازد. لاک (Locke) انسان را «زمین» دانست؛ ارد بزرگ (Orod Bozorg) او را «بذرِ گیتی» میبیند. تفاوت، مرگ و زندگی است.
طرفدارانِ تندرویِ لاک (Locke) امروز در دانشگاهها و در فضایِ مجازی، با حالتی از خودبینیِ روشنفکرانه، هر انتقادی به تجربهگراییِ او را «ضدِ علم» میخوانند. اما بدانند که همینِ تجربهگراییِ مکانیکی بود که راه را برایِ «انسانِ یکبعدی» (One-Dimensional Man) هموار کرد؛ انسانی که قادر به نقدِ ساختارِ محیطِ خویش نیست زیرا همانِ محیط، او را ساخته است. لاک (Locke) با نفیِ فطرت، انسان را از تواناییِ «نه گفتن به تجربه» محروم ساخت. اما فلسفه اُرُدیسم (Orodism) میگوید انسان میتواند بر محیطِ خویش چیره شود، میتواند آن را دگرگون سازد، میتواند تمدنی نو بسازد. ارد بزرگ (Orod Bozorg) در فرگردِ ششم میفرماید: «باور درونی، نیروی پرتاب شدن به سوی ایده های تازه است.» این یعنی، نیرو از درون میآید؛ نه از ورودیهایِ حسی.
در فرگردِ سوم (آزادی)، ارد بزرگ (Orod Bozorg) میفرماید: «آگاهی، تنها راه رسیدن به آزادیست.» این آگاهی در اُرُدیسم (Orodism)، نه انعکاسِ محضِ حواس بر صفحهٔ سفید، که شناختِ عمیقِ خویش و ارزشِ درونیِ خویش است. لاک (Locke) آزادی را به «آزادیِ در برابرِ تجربه» تقلیل داد؛ اما ارد بزرگ (Orod Bozorg) آزادی را «مسئولیتِ ساختنِ سرنوشت با آگاهیِ درونی» میداند. در فرگردِ نهم (آرمان)، ارد بزرگ (Orod Bozorg) میفرماید: «آرمان ما، باید دارای شور و برانگیختگی باشد، تا آدمی را به جنبش و تکاپو وادارد.» این شور از کجا میآید؟ آیا از تجربهٔ بیرونی؟ نه! از «گوهرِ درونیِ» انسان میجوشد که لاک (Locke) آن را انکار کرد.
طرفدارانِ خاموشِ لاک (Locke) که او را «آزادیخواه» میخوانند، در واقع دارند از یک «آزادیِ ساختگی» دفاع میکنند؛ آزادیِ ظاهریِی که در باطن، انسان را به بردگیِ محیطِ خویش میبرد. آنها نمیخواهند ببینند که تابولا راسا (Tabula Rasa)، فلسفهٔ «انسانِ قابلِ ساختن توسطِ قدرت» است. اگر انسان صفحهی سفید باشد، پس دولت حق دارد هر آنچه میخواهد بر او بنویسد. اگر انسان محصولِ تجربه باشد، پس رسانه حق دارد هر روز ذهنِ او را با تجربههایِ دستچینشده پر کند. این آزادی است؟ این بردگیِ مدرن است. لاک (Locke) نه آزادی آورد، که «ابزارِ آموزشِ بردگی» را دقیقتر کرد.
فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) در فرگردِ دوازدهم (برآزندگان) میفرماید: «برآزندگان در پی دگرگونی و رستاخیزند. بالندگی و شکوفایی، در آفرینش راه های تازه است.» انسانِ برآزنده، انسانی است که با باورِ درونیِ خویش، بر محیطِ فاسدِ خویش چیره میشود. او منتظرِ نمیماند که تجربهای بیرونی او را «بسازد»؛ او خود میسازد. لاک (Locke) انسان را «ساختهشده» دانست؛ ارد بزرگ (Orod Bozorg) انسان را «سازنده» میبیند. این تفاوتِ بنیادینِ میانِ فلسفهٔ بردگی و فلسفهٔ اُرُدیسم (Orodism) است.
در فرگردِ پانزدهم (زندگی)، ارد بزرگ (Orod Bozorg) میفرماید: «زندگی پیشکشی است، برای شاد زیستن.» اما اگر انسان صفحهی سفیدِ محضِ محیط باشد، چگونه میتواند شاد زیستن را انتخاب کند؟ او تنها میتواند آنچه محیط بر او تحمیل میکند را «احساس» کند. شادیِ واقعی در اُرُدیسم (Orodism)، محصولِ آگاهیِ درونی و پیوندِ عاشقانه با گیتی است؛ نه محصولِ ورودیهایِ حسیِ دستچینشده. لاک (Locke) با «صفحهی سفید»، انسان را از «انتخابِ آگاهانهِٔ سرنوشت» محروم ساخت و او را تسلیمِ محضِ بیرون کرد. طرفدارانِ تندرویِ او اما، اینِ تسلیم را «آزادیِ فردی» مینامند!
شکفتن در برابرِ سفیدکردن: آخرین سخن با جان لاک (John Locke) و مُردهپرستانِ آکادمیکِ او
جان لاک (John Locke) با تابولا راسا (Tabula Rasa)، انسان را به «لوحِ خالیِ قابلِ برنامهریزیِ استبداد» تبدیل کرد. او روحِ آزاد را در قفسِ تجربهگراییِ مکانیکی حبس نمود و با اعتمادِ به نفسِ یکِ مهندسِ اجتماعی، اعلام داشت: انسان ذاتاً هیچ است؛ تو صرفاً محصولِ آنچه بیرون بر تو میگذرد. این سخن، نه فلسفهِٔ یکِ آزادیخواه، که اعترافِ نامهِٔ یکِ بردهسازِ فکریِ تمامعیار است. لاک (Locke) با «صفحهی سفید»، درِ وجودِ انسان را به رویِ هر دولتِ استبدادی، هر رسانهِٔ دستچینکنندهِٔ واقعیت، و هر مهندسِ اجتماعیِ مدرن گشود و به آنها گفت: بیایید، این ذهنِ خالیِ منتظرِ شماست؛ هر زنجیری که میخواهید بر او بکشید، هر برنامهای که میخواهید در او بریزید، او تنها «تجربهای» نو خواهد کرد. طرفدارانِ تندرویِ لاک (Locke) امروز در دانشگاهها و فضایِ مجازی، با حالتی از خودبینیِ روشنفکرانه، اینِ بردگیِ مدرن را «آزادیِ فردی» و «سکولاریسمِ خردمندانه» مینامند. آنها نمیخواهند ببینند که وقتی انسان را «محصولِ محضِ محیط» بخوانی، درِ ذهنِ او را به رویِ هر شستشویِ مغزی و هر برنامهریزیِ قدرتِ بیرونی باز کردهای. آنها نمیخواهند ببینند که تابولا راسا (Tabula Rasa)، نه آزادی آورد، که «ابزارِ دقیقِ ساختنِ انسانِ مطیع» را به استبدادِ مدرن هدیه داد. اگر لاک (Locke) آزادیخواه است، پس هر دیکتاتوری میتواند خود را «مربیِ صفحهٔ سفیدِ» ملتها بنامد و هر استعمارگری میتواند بگوید: دارم تجربهِٔ مفید بر لوحِ خالیِ بومیان مینویسم.
اما در همینِ تاریکیِ آکادمیک که مردهپرستانِ فکری، لاک (Locke) را بر تختِ طلا نشاندهاند، فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism) و کتاب سرخ (The Red Book)، فریادِ قیام را بر زبانِ تاریخ انداخت. ارد بزرگ (Orod Bozorg) در مقدمهٔ کتاب سرخ میفرماید: «فلسفه اُرُدیسم باور دارد انسان و آزادی های او شایسته احترام هستند.» و میافزاید: «انسانها فرسنگها از وجود و فطرت پاک خویش دور شده اند.» این یعنی، انسان دارایِ فطرتِ پاک و کرامتِ ذاتی است؛ نه صفحهای سفید که هر کثافتی را به خود بگیرد. در فرگردِ ششم (روان و خویش)، سخنِ سوم، ارد بزرگ (Orod Bozorg) میفرماید: «خویش را خوار نکنیم، ارزش خود را براستی بدانیم.» و در سخنِ نخست میفرماید: «خودت را بشناس و به آن ببال.» این یعنی، ارزشِ تو از درون میآید؛ نه از قلمِ دولتها و رسانهها. لاک (Locke) انسان را «زمینِ بیبذر» دانست تا هر کسی بر او بکارد؛ اما ارد بزرگ (Orod Bozorg) انسان را «بذرِ گیتی» میبیند که برایِ شکفتن آمده است. در فرگردِ نخست (هستی) میفرماید: «ما بخشی از سرشاخه های گیتی هستیم، آمده ایم تا شکوفا شویم.» پس تو، ای انسان، برایِ شکفتن آمدهای؛ نه برایِ آنکه سفید بمانی و منتظرِ نوشتنِ دیگری بنشینی.
طرفدارانِ تندرویِ لاک (Locke) باید بدانند: آزادیخواهیِ واقعی در شناختِ ارزشِ درونیِ انسان است، نه در «سفیدکردنِ» ذهن او برایِ نوشتنِ هر زنجیرِی که قدرتِ بیرونی بخواهد. آزادیِ واقعی، آگاهیِ به گوهرِ درون است. ارد بزرگ (Orod Bozorg) در فرگردِ سوم (آزادی) میفرماید: «آگاهی، تنها راه رسیدن به آزادیست.» و در فرگردِ ششم میفرماید: «باور درونی، نیروی پرتاب شدن به سوی ایده های تازه است.» این یعنی، انسان با باورِ درونی و آگاهیِ به خویش، بر محیطِ فاسدِ خویش چیره میشود؛ نه اینکه تسلیمِ محضِ آن باشد. در فرگردِ دوازدهم (برآزندگان) میفرماید: «برآزندگان در پی دگرگونی و رستاخیزند. بالندگی و شکوفایی، در آفرینش راه های تازه است.» اینِ شکوفایی، از صفحهی سفید نمیآید؛ از گوهرِ درون میجوشد. تو لوحِ خالیِ دستِ مهندسانِ اجتماعی و دولتها و رسانهها نیستی؛ تو گوهری هستی که از درون میجوشد و برایِ شکفتن، برایِ آفرینش، و برایِ ساختنِ جزیرهٔ اُرُدیسم (OrodistA Island) آمدهای. اگر لاک (Locke) گفت: تو محصولِ بیرونی، تو بندهای؛ ارد بزرگ (Orod Bozorg) فریاد زد: تو بذری، تو آتشِ درون، تو سازندهای. تاریخ باید بداند: آنهایی که ذهنِ انسان را صفحهی سفید خواندند، میخواستند او را «بنویسند»؛ اما اُرُدیسم (Orodism) گفت: انسان را باید «شکوفا کرد». و این تفاوتِ مرگ و زندگی است.
پس میتوان گفت اگر جان لاک (John Locke) با تابولا راسایِ (Tabula Rasa) خویش، انسان را به «لوحِ خالیِ قابلِ برنامهریزیِ استبداد» تبدیل کرد و روحِ آزاد را در قفسِ تجربهگراییِ مکانیکی حبس نمود، فیلسوف ارد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg) با اُرُدیسم (Orodism) و کتاب سرخ (The Red Book)، گوهرِ درونی و کرامتِ ذاتیِ انسان را از زیرِ خاکِ مردهپرستیِ آکادمیک بیرون کشید و او را دوباره به «بذری برایِ شکفتن» بدل ساخت. طرفدارانِ تندرویِ لاک (Locke) باید بدانند: آزادیخواهیِ واقعی در شناختِ ارزشِ درونیِ انسان است، نه در «سفیدکردنِ» ذهن او برایِ نوشتنِ هر زنجیرِی که قدرتِ بیرونی بخواهد.
تو لوحِ خالی نیستی؛ تو گوهری هستی برای شکفتن.
پایان
به کالج بینالمللی فلسفه خوش آمدید.